رخ می بازم در این شطرنج کذایی. مات نگاهت ، بی کیشم. طرح این بازی دهان ندارد. بی لبم این روزها هذیان بوسه امانم بریده... هرجا زده ی نقاب ها... ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ کبوتر من پرید و رفت خبری برد. سال ها پس از جنگ هنوز در صلح آن لب ها اسیرم! ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
از این قافیه بازی
سپیدکی زمین می افتد
له اش می کنی
آخ هم نمی گوید
دردش را با حروف سربی
پنهان بر قلب ات می کوبد...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
از اوج لذت که می افتی
چتر نجات ات باز نمی شود
در خمودگی سقوط می کنی.
بوسه ای دیگر
و باز...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:21 توسط م.نهانی |
می بوسمت
بی تکرارتر از همیشه
لب هایت
طعم خیالم را پس می زنند
کز کرده از کنج دهان شب
تنهایی ام را شعر می کنم
و افسوس بر خواب می فرستم
تا رویایی دیگر...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
این ها که
از خواب هایم
بوسه می دزدند
عکس تو را
بر روی لب هایم
خال کوبی می کنند!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
وقت بوسه می گذرد
لب هایت ،
آبستن غروبی دیگرند!
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:4 توسط م.نهانی |
۱ زمستان است شعرهایم آدم برفی رویاهایند ۲ برف می بارد پالتو پوشیده اند ۳ می لرزم شبگرد بوران اند ۴ یخ می زنم می خوابند ۵ نیستم در سردخانه ی زندگی تنها شعرهایم می مانند... ت ن ه ا پ.ن۱:در مهرماه پاییزی فکرم هوس زمستان می کند اما دلتنگش نیستم. پ.ن۲:زمستان را همیشه می توان زیست بی برف،بی سپیدی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 1:5 توسط م.نهانی |
از پنجره گندمزار ، تنها برای من زیباست. فکرهایم می خزند میان بادهای آویخته برخوشه ها. زندگی می خواهدم به تب داری عطشی لذت بخش... ¤¤¤¤¤¤¤¤¤ جایی که سبز دشت را سیاه ابر می گیرد پنهان تر از من کسی نعره در خون آفتاب می کشد! ¤¤¤¤¤¤¤¤¤ چه دیده اید در من؟ ای کلاغان گریزان! من اهلی ام برای بوسه هاتان.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:40 توسط م.نهانی |
غزل گرفت چشمانش را در حرم واژه ای که شعر رنج بود. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ برایت انگوری آورده تا در حس شراب مستش کنی. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ خسته می شود از عریانی اش فکر مصلوب ! هنگامه ی باران. پ.ن: تسلیم دود چشم سیاه درد سپید.
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:7 توسط م.نهانی |